چیزی شبیهِ شورویِ سابق
در دستهایِ گورباچُف
به سویِ اِنقراض
و خاک خوردنِ پرولتاریا در موزه ها
کنار ِ سبیل هایِ اِستالین ...
استقلالِ تازه یافته و
اینهمه جمهوری را نمی خواهم
اینها فقط نامهای جدیدِ تنهایی
برای روزهایِ فروپاشی اند گورباچُفِ عزیز ِ من !
چیزی شبیهِ شورویِ سابق
در دستهایِ گورباچُف
به سویِ اِنقراض
و خاک خوردنِ پرولتاریا در موزه ها
کنار ِ سبیل هایِ اِستالین ...
استقلالِ تازه یافته و
اینهمه جمهوری را نمی خواهم
اینها فقط نامهای جدیدِ تنهایی
برای روزهایِ فروپاشی اند گورباچُفِ عزیز ِ من !
قصه های تو و
بی خوابی های من
با یک دیازپام صد
به انتها می رسند ...
شب امّا درمانی ندارد.
چند روز پیش به عزیزی می گفتم که این روزها بی تفاوتی کسب و کار من شده است
امروز برای خودم ثابت شد که حسی که گفته بودم چقدر درست بوده ...
بی تفاوتی محض و رهایی ...
نه دو اتم هیدروژن اش
آتش ات می زند
نه حتا یک اکسیژن اش
هوای نفس تازه ات می شود ...
زیر اینهمه آبی که از سرت گذشته
دست کم خفه می شدی
این آبشش نصفه و نیمه
عضو اهدایی یک ماهی آزاد دچار مرگ مغزی
اگر نبود ...
با اینکه به شکل عجیبی
نه از نظر فیزیکی نه شیمیایی
شبیه ماهی نیستی
از لب هات
فقط حباب خوانده می شود ...
همیشه مطمئن باش که قوطی کبریت توی جیبت حداقل دو تا چوب کبریت سالم توش باشه یا فندکت گازش ته نکشیده باشه !
اما مهمتر اینه که توی جیب هر کت و کاپشن و بارونی یکی داشته باشی ...
استخوان های لعنتی و بوی پرتقال ها
درد را ابدی می کنند
و این استخوان ِ کوچکِ بندِ اول ِ سرانگشتِ اشاره ی دستِ راستم بخصوص
حافظه ی سَگجانی دارد
در بخاطر آوردنِ تن ِ تو ...
لطفاً به یک درخت ِ پرتقال پیوندش بزنید !
هفتم ِ فوریه
پاریسِ برفی
خیابانِ مون پارناس
روبرویِ کتابفروشیِ ژوردن
تویِ خلوتِ سُکرآورِ کافه ی مه آلودِ میشل
میز ِ کنارِ شومینه
...
بیهوده منتظرِ هم بودیم
...
اعتراف می کنم نشانی ها را
از یک نقشه ی چاپ 1937
برایت نوشته بودم
که ویکی پدیا می گوید
در جنگِ جهانی دوّم
با خاک یکسان شده اند
...
تو
کدام هفتمِ کدام فوریه ی کدام سال
نشانیِ کافه ی میشل را
از عابرانِ هراسان از بمباران نازی ها سوال می کردی ؟
...
یه روزی میاد ... که نمی دونیم چی هستیم
یار کی بودیم و ...عشق کی بودیم و ... کی هستیم
...
-قسمتی از ترانه ی "شیرین" داریوش-
-ترانه از لیلا کسرا-
1)
به زودی
نان به نرخِ روز خواهم خورد
و پول پارو خواهم کرد بجای رویا
وقتی این روزها
همه ی قطارها
هر جای دنیا که از ریل خارج می شوند
در حدودِ من سقوط می کنند
با مسافرانی کُشته و زخمی ...
ایستگاه خواهم شد
درمانگاه
و قبرستان ...
به زودی
پول پارو خواهم کرد
و نان به نرخِ روز خواهم خورد ...
2)
ملافه های سفیدِ چرک مرده ای
که ماه هاست
از روی مبل ها و صندلی ها
کنار نرفته اند
فقط
تنهایی ها را پوشانده اند ...
3)
امروز صبح
گرسنگی اگر امان می داد
آن تخم مرغ های نیمرو شده
می توانستند جوجه هایی شوند به زودی
به سیخ کشیده با گوجه و فلفل سبز و پیاز ...
4)
و به زودی
تاریخِ زادروزش
اوایلِ اُکتبر خواهد شد
و قرن ها فاصله ی سال های میلادی و شمسی را
هیچ هواپیمای قارّه پیمایی حتّا
کم نخواهد کرد ...
وقتی روزهاش
شبِ ما باشد
دیدار
فقط به قیامت شاید اتفاق بیافتد ....
1)
نه دهانِ من به تلفّظِ نامِ تو عادت کرده بود
نه من به شنیدنِ سه حرفِ اسم اَم از دهانِ تو
خو کرده بودم ...
دیگر باید به صبر فقط عادت کنیم
و ببینیم فاصله ها
با خاطره ها چه می کُنند ...
2)
درخت ها را که دیگر به یاد نیاوردند
آنچه نباید
اتّفاق افتاد
بر دیوارها آویخته
از گردن و شاخ ها
گوزن هایِ وحشی ...
3)
شکلِ استخوان هات را از بَرَم
آنگونه که هزار جهنّم هم
گناهِ بوسه ها را
از حافظه یِ لبان اَم، پاک نمی کُند ...
از خُنکایِ چشمه هایِ کوهستان هایِ بهشتِ تو
سرما تا مغز ِ استخوان هام، رخنه کرده
آنگونه که هزار جهنّم هم ...
دل می کَنم
دل می کَنم
دل می کَنم ...
عمیق تر از ریشه هایِ خارهایِ بیابان
از روشناییِ آب خبری نیست
به نفت می رسم
خاورمیانه ای می شوم برای خودم
با تردیدِ عشق بهتر است یا ثروت ...
اینهمه نفت
فقط جان می دهد برایِ به آتش کشیدنِ تمامِ خاورمیانه ...
1)
خوابم نمی بَرَد تا هیچ کجایی
قصه تا تمام نمی شود
تا می رود
تا تمامِ قصه می شود ...
2)
نه تن اَم را به مرگ نزدیک کرد
بوسه هات
نه به تو ...
پوستِ تمامِ پلنگ ها
به گلوله حسّاسیت دارد ...
3)
سقوط می کنی
در آغوش اَم می گیرم اَت
نه من نیوتون اَم
نه جاذبه ی تو نیازی به کشف شدن دارد
به دندان می کشم اَت با پوست ...
4)
به تماشای آبهای کبودِ دوردست
فرسوده می شویم در کرانه ها
موج ها
از حکایتِ صبوریِ سنگ
چیزی نمی دانند
5)
دلم یک ایستِ قلبی می خواهد
که تو فقط پنج دقیقه فرصت داشته باشی
با تنفس مصنوعی
به کنارت بَرَم گردانی ...
... نجابت وقتی معنی داره که راهِ دیگه ای هم باشه ...
-دیالوگی از فیلم "خانه ای روی آب"-
همین جا اعتراف می کُنم که تلخی و شیرینیِ عشق رو تویِ هفت سالگی با تمامِ وجودم حس کردم ...
" ... سخت است و سخت دوست داشتنی است که دیگر کمتر چیزی پیدا می شود که در آن ردّی به جایی در اعماقِ تاریک روشنم نباشد. در آغاز شاید تکرارِ این چیزها کم بود یا آنقدرها تاثیرگذار نبود که چشمها را به دوردستها خیره کند یا من شاید آنقدر جدی نمی گرفتم یا باورم نمیشد که در این مدتِ کوتاه مگر میشود اینهمه نشانه، اتفاق افتاده باشد که حالا وقتی نگاهم حتا به صندلی آشپزخانه می افتد، انگار یک جایی توی یکی از سلّول هام یا گلبول هام، سرخپوستها آتش بپا کرده اند و سوگِ یکی از هم قبیله ای هایشان را فریاد میزنند. همین گرهِ قهوه ایِ چوبِ صندلیِ قدیمیِ میزِ آشپزخانه، که می آید به چشمم، سرخپوستهای تویِ سلولهام، عزاداری را رها میکنند و میروند کنارِ نبض ام، تا سور و ساتِ جشنِ شکارِ یک خرسِ قهوه ایِ یک تـُـنی را آماده کنند ... "
-بخشی از پیش نویس سرخپوستها-
از دست هایِ تو شروع شد
گرم شدنِ زمین و
آب شدنِ یخ هایِ قطب
از حرف هایِ تو
خشکی ها کمتر می شوند و
دریاها اِورست را فتح می کنند
و فصل ها کم کم
از قدم هایِ تو به هم می رسند ...
از سر ِ من که گذشت
نسلِ بشر امّا
باید جنگِ سرد و گرم را به تاریخ بسپارد
و تا جنگل ها و کوه ها غرق نشده اند
هِی قایق بسازد ...
قایق بسازد ...
قایق بسازد ...
1)
من او را دارم
کنارم هم که نباشد.
نگرانی اَم امّا بیهوده نیست ؛
او برای از دست دادن حتّا
چیزی ندارد ...
2)
حالا دیگر
توی همه ی عکس ها کنارش هستم.
ممنون اَم فوتوشاپِ عزیز !
3)
کاری بر نمی آید از این دست ها
جز عکس گرفتن از نهنگِ به گِل نشسته.
تا آمدنِ تو
نفس اَم را نگه می دارم.
از آنها خواهش خواهم کرد
از ما عکس یادگاری بگیرند ...
4)
بر آبی که از سر ِ من گذشته
سدّ نه
پُل بساز ...
5)
سیب نیستم
چاقوی کُندِ میوه خوری اَت را کنار بگذار !
پلنگ اَم ،
توی کشویِ پایینیِ کابینِت
ساتور هست عزیزم ...
6)
هر چه آژیر کشید باور نکنید
کنار نروید
آهنگ را بلند تر کنید و
بی تفاوت به راهتان ادامه دهید.
مصدومِ این آمبولانس
دنبالِ شریک می گردد
دستِ کم برای قتل اَش ...
7)
بزرگترین معجزه اَم
سخت ترین عذاب اَت خواهد بود ؛
چمدان اَم را
خودت باید ببندی ...
1)
نخواهی هم نمی شود.
اعماقِ آب
نه مغز تصمیم می گیرد
نه قلب.
دست ها و پاها
از شش هات
فرمان می گیرند.
یک قاتلِ خشن تر، استخدام می شود ....
2)
تو کبریت می کشی
چوبِ خیس، دود می کند
دودم به چشمِ تو می رود ...
3)
همیشه
آنکه نیست، مقصّر است.
از عکس ها و نامه ها
کاری بر نمی آید.
من نیستم
تو مقصّر نیستی ...
4)
کبریت ها
تکلیفِ چیزی را روشن نمی کنند.
جایِ خالی ات
پُر از دود می شود ...
5)
باران گرفته
چمدان اَم را بسته ام
تو هیچوقت غرق نمی شوی
می مانی
هیچ پلنگی امّا
آبشُش ندارد
می روم
نوح پُشتِ در
منتظر است
خداحافظ ....
این بار
جانِ سالم به در نخواهم بُرد
تنِ نحیف اَم را
به پنجره ها خواهم باخت ...
نه
جان به در نمی برم این باران ...
وقتی تویِ یه موقعیتی گیر می کنی و از زمین و آسمون، سنگ می باره برات :
1-اوج بگیر و از بالایِ بالایِ بالا به خودت نگاه کن !
2-خودت رو برسون به تهِ تهِ تهِ داستان و از اونجا، خودت و موقعیتت رو مرور کن !
3-تویِ زمان حرکت کن و خودت رو تویِ سالها بعد بگذار و از اونجا، زمانِ حالِ خودت رو ببین !
سوت زدن رو هم حتما خوب یاد بگیر !
اصلاحیه : یادآور میشم خدمت کارآموزان عزیز که گاهی سوت جواب نمیده، باید ترومپت بزنین، خودم آموزش میدم تضمینی !
خیلی وقتا، اون تهِ تهِ جاده ای که میرسه به مقصد، اونقدر اهمیت نداره که خود جاده مهمه ...
-دیالوگی از کارتون ماشین ها-
این روزهایی که بخاطر زودتر دیدن اَت، کوتاه و کوتاه تر می شوند که جایِ خود ... شب هایَش ... شب هایَش ...
مگه لگو یا پازل بازیه که هِی با صبر و حوصله، خوشگل، بسازم و بعد خراب کنم و دوباره هِی از اول ....
...... و شبِ بعد از بستری شدن ات، لیلی نشسته بود، تارا را نشانده بود روی زانوهاش و به او گفته بود که فعلا و شاید برای همیشه باید تو را فراموش کند. و وقتی تارا از من پرسیده بود که چرا لیلی این را از او خواسته است، با آنکه می دانستم خودِ لیلی هم نمی دانسته یا نفهمیده که باید با نبودنِ تو چه کند، به او فقط گفتم که اینطوری برای همه ی ما بهتر است. و تارا اگر با آن چشمها و دستهای کوچک اش می پرسید چطوری بهتر است، باز هم همان اشک ها را داشتم در جواب اش امّا تارا هیچ نگفته بود و دیگر چیزی نپرسیده بود تا دو هفته بعد از نبودن ات، یک شبِ آخرهای شهریور، وقتی من و لیلی توی آشپزخانه، روبروی هم، یکی خیره به گل های کاشی و دیگری زل زده به تفاله های چای توی لیوان، نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم، تارا آمده بود تا دمِ درِ آشپزخانه، همانجا ایستاده بود و کتابِ موسیقی و فلوت اش توی یک دست اش، و برگه های نقاشی و قلم موهاش توی دست دیگرش را نشان داده بود و جدی و بی مقدمه پرسیده بود که با آنها پس چکار کند اگر قرار است تو را فراموش کند ... و من دستپاچه، هنوز قایم شان می کنم برایت را تمام نکرده بودم که چشمهاش را بست و آرام گفت که شماها نمی دانید ... اینها را آتش هم اگر بزنید، او اینجاست ... پشتِ پلک هام ........
-بخشی از پیش نویسِ سرخپوست ها-
دوشنبه ها بعدازظهر خیلی چیزا رو عوض کرد، بهتر کرد ... از اون گم شدن توی حرفها و کلمات نجاتم داد ... دیگه خودش مونولوگی نداره، از خودش چیزی نمیگه، بقیه ازش حرف میزنن که کشف بشه ... دیالوگها اکثرا اول شخص مفرده جز یکیشون که خطاب به دوم شخص مفرد غایب حرف میزنه، این نوع دیالوگ رو کمتر دیدم جایی ... این مخاطب قرار دادن دوم شخص مفرد غایب باید خوب در بیاد ...
فقط سه هفته مرخصی اگه میتونستم بگیرم، تمومش میکردم ...
ممنونم بعدازظهرهای دوشنبه ی عزیزم ...
نه، پرنده نبودم
ردّ ِ پایِ تازیانه هایِ شب بر تن اَم
به تو نزدیک اَم کرد
نه به مرگ ...
پلنگ بودم ولی نمی پریدم
هرچند که می ترسی
گلوله هایِ بوسه بر تن اَم را، نادیده بگیر
و شبی که کاملی
گاهی مرا به پریدن وا دار ...
با اینهمه استخوان هایِ شکسته
دیگر نقشِ هیچ حیوانی را بازی نمی کنم ...
نیم کیلو پیاز ِ پدرمادر دار ِ خفن بخر، پوست بگیر و به فجیع ترین شکلِ ممکن، ریز ریزش کن ...
اگه افاقه نکرد، دیگه باید یه حوله بندازی رویِ سرت و بُخور بدی باهاش ...
اگه توی زندگی هیچی نداشته باشی که بخاطرش بمیری، همون بهتر که بری بمیری !
1)
چشمهایِ سرخ و
صبح بخیری
که تویِ فنجانِ قهوه ات هَم می زنم ...
شب ها را
تماشایِ خواب هایِ تو، کوتاه می کنند.
2)
بیدار که می شوی
آرزو می کنم کنارت نباشم
انتخابِ خواب و بیداری ات
سخت است اینجور وقتها.
3)
تهران
رودخانه ای ندارد
برای شب ها را به صبح و
ما را به دریا رساندن
گیسوانت را رها کن رویِ سینه ام
جاری می شود ...
4)
وقتی تویِ خواب هات
شبیهِ دختر بچه هایی می شوی
که دامن و گیسوانشان را
رویِ تاب
به باد سپرده اند
از سرخیِ چشمهام چیزی نپرس
صبح ها که می بوسمت
5)
آفتاب که می زند
یک گلوله برف
شروع می کند به آب شدن تویِ چشم هام تا چشم باز کنی ...
هیچوقت برای بیداری ات
صدایت نکرده ام ...
6)
اثرِ انگشتهایِ من
رویِ گلویِ اوست
امّا
منم که به طرزِ فجیعی به قتل رسیده ام ...
شرلوک هولمز را این اطراف ندیده اید؟
7)
صبحِ سیزده هفتاد و دو
چهار ِ یازده اَش ...
بعضی روزها
از باتریِ یک قلبِ مصنوعی
حیاتی ترند برایِ رهایی اَم
از صبح به شب
از شب به صبح ...
1)
باز هم دم ِ همین سیگارهایِ تقلّبی گرم
که سفر را کوتاه تر می کنند
هر چه بیشتر کشیده می شوند ...
2)
اگر هیچوقت پلنگی را ندیده اید
که تویِ یک سالنِ بزرگِ سیرک
برای صندلی هایِ خالی، نمایش اجرا کند
خوب تماشایم کنید ...
3)
این کفش هایِ لعنتی
پافشاری می کنند به ماندن
و گرنه من کجا و حسرتِ پیاده روهایِ خلوتِ خیس ...
4)
روزی دلتنگِ تو خواهم شد
شبیهِ خاطره ی تلخِ مزّه یِ پشتِ تمبرهایِ نامه هایِ دوردست
طعمِ لبانت ...
5)
نه تویِ کتاب هایِ ریاضی نوشته بودند
نه در علوم ِ زیست شناسی
که سرانجام
اعداد
گریبانِمان را خواهند گرفت
و تا منفیِ بی نهایت، کِشان کشان خواهند برد ...
6)
و جغرافیایِ تن اَت
به تاریخ پیوسته است ...
و تاریخ ، همیشه قابلِ تحریف بوده است ...
7)
قطار از رویِ جفتِشان رد شد
کاش موضوع، یک خود کشیِ فوری بود
داستان امّا
نرسیدنی ابدی بود
مرگِ تدریجیِ دو خطِ موازی ...
8)
چه آتشی از من طلب خواهند کرد
استخوان هایی که پنجاه سالِ آزگار
سرما تا مغزشان
هر نفس رسوب می کند ...
9)
اینها که بر لبم نشسته و ننشسته
بازمیگردانـــَــدَم به حیاتِ وحش
تنفس های ناشیانه یِ مصنوعی است
بوسه هات ...
10)
پاییز و بهار
لابلایِ برگهایِ تقویم اَم زاده می شوند
و آخرین ژنِ زمستانِ منقرض را
توی فریزر نگه داشته ام برای دخترم
پیاده رو ها را گذاشته ام برای حراج
تابستان بیداد میکند ...