تا می رود ...

 

1)

خوابم نمی بَرَد تا هیچ کجایی

قصه تا تمام نمی شود

تا می رود

تا تمامِ قصه می شود ...

 2)

نه تن اَم را به مرگ نزدیک کرد

بوسه هات

نه به تو ...

پوستِ تمامِ پلنگ ها

به گلوله حسّاسیت دارد ...

 3)

سقوط می کنی

در آغوش اَم می گیرم اَت

نه من نیوتون اَم

نه جاذبه ی تو  نیازی به کشف شدن دارد

به دندان می کشم اَت با پوست ...

4)

به تماشای آبهای کبودِ دوردست

فرسوده می شویم در کرانه ها

موج ها

از حکایتِ صبوریِ سنگ

چیزی نمی دانند

5)

دلم یک ایستِ قلبی می خواهد

که تو فقط پنج دقیقه فرصت داشته باشی

با تنفس مصنوعی

به کنارت بَرَم گردانی ...

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
SIG4R

شماره 3 خیلی زیبا بود وبلاگتون حرف نداره[لبخند]

نازنين الف

[تایید]

فرانک

می پرسند چرا با دیوار حرف می زنی می گویی همه چیز را نباید گفت . می خواهم نگاهت کنم اما دیرم می شود

فرانک

سقوط که می کنی ، دیگر چه فرق می کند ..

مون آمور

سومی رو خیلی دوست داشتم علی.

منصوره

کاش میشد 5 دقیقه قلب وایسه و دوباره همه چی از نو شروع شه.