اگر قرار است تو را فراموش کند ...

...... و شبِ بعد از بستری شدن ات، لیلی نشسته بود، تارا  را نشانده بود روی زانوهاش و به او گفته بود که فعلا و شاید برای همیشه باید تو را فراموش کند. و وقتی تارا از من پرسیده بود که چرا لیلی این را از او خواسته است، با آنکه می دانستم خودِ لیلی هم نمی دانسته یا نفهمیده که باید با نبودنِ تو چه کند، به او فقط گفتم که اینطوری برای همه ی ما بهتر است. و تارا اگر با آن چشمها و دستهای کوچک اش می پرسید چطوری بهتر است، باز هم همان اشک ها را داشتم در جواب اش امّا تارا هیچ نگفته بود و دیگر چیزی نپرسیده بود تا دو هفته بعد از نبودن ات، یک شبِ آخرهای شهریور، وقتی من و لیلی توی آشپزخانه، روبروی هم، یکی خیره به گل های کاشی و دیگری زل زده به تفاله های چای توی لیوان، نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم، تارا آمده بود تا دمِ درِ آشپزخانه، همانجا ایستاده بود و کتابِ موسیقی و فلوت اش توی یک دست اش، و برگه های نقاشی و قلم موهاش توی دست دیگرش را نشان داده بود و جدی و بی مقدمه پرسیده بود که با آنها پس چکار کند اگر قرار است تو را فراموش کند ... و من دستپاچه، هنوز قایم شان می کنم برایت را تمام نکرده بودم که چشمهاش را بست و آرام گفت که شماها نمی دانید ... اینها را آتش هم اگر بزنید، او اینجاست ... پشتِ پلک هام ........

-بخشی از پیش نویسِ سرخپوست ها-

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
سمیرا کرمی

تارا لیلا و راوی سه شخصیت ... اما پرداخت نشده ... تصویر سازی آخر خیلی خوب ..جمله آخر فکر کنم اشتباه تایپ شده بود ...هنوز تمام ات نکرده ام!

فرانک

هيچكس جاي هيچ كس ديگر را نمي گيره خصوصا که کس باشه ..