Milion Dollar Baby

بار اول هم که فیلم را میدیدم، از بعد از سکانسِ باختِ بیلی و ضربه ی ناجوانمردانه اش از پشت به مگی و آسیبِ نخاع و از کار افتادنِ تمام بدنِ مگی، و بستری شدن اش در بیمارستان و  زجر از دست رفتنِ آرزوهایش که بیشتر از درد فلج شدن اش بود ... و زخمی که توی چشمهای راکی؛ مربی پیر مگی، عمیق شد، آتشم میزد وقتی آنطور نابود شده توی راهروهای بیمارستان، قدم میزد ... انگار قدم گذاشتم توی اتاقی در جهنم و بقیه ی فیلم را تماشا کردم ... هر ثانیه اش از بعد از آن مسابقه لعنتی مگی با بیلی، عذاب شد ...

دیشب که دوباره از هتل همای بندرعباس، از شبکه ی MBC Action ، دوباره فیلم را دیدم فقط تا آنجایی که مگی، بیلی را زد و برد و در حال شادمانی از پشت ضربه خورد را توانستم ببینم. و بعد کانال تلویزیون را عوض کردم که مثلا فوتبال ببینم. ولی چیزی شبیه حس دوست داشتنِ اینکه شاید این بار مثل بار اولی که فیلم را دیدم مگی از راکی نخواهد که خلاصش کند از درد، هی دستم میرفت روی شماره 6 کنترل تلویزیون و هر پنج ده دقیقه یکبار، با دلهره مگی را و بدتر از او، راکی را تماشا میکردم که رو به ویرانی بودند ... نشد ... راکی باز هم مگی را خلاص کرد از درد و خودش را ... تماشای فوتبال همیشه برای اینجور موقعها خوب است،هر چند همیشه جواب نمیدهد ...

شما رحم داشته باش آقای کلینت ایستوود عزیزم ... رحم ...

 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
فرانك

یه پایان تلخ ، بهتر از یه تلخی بی پایانه .... " درباره ی الی "

ناشناس

برای آدمی که با تمام وجودش زندگی کرده، حتی پایان تلخ باشکوه و دیدنیه