شاید تا حدّ مرگ میزدمَت ...

بعد از ترمزی که گرفت و وانت نیسان اش را به هر بدبختی ای بود در دو سانتیمتری ماشین من نگه داشت، پیاده شدم و از او پرسیدم که حواسش کجاست. گفت که بروم و گم شوم و گورم را گم کنم که اعصاب ندارد و به من ربطی ندارد که حواسش کجا بوده. باز به او گفتم که طلبکار نباشد دیگر.  و همین آتش اش زده بود انگار که وقتی من رو به ماشین میرفتم که سوار شوم، ترمز دستی را کشیده بود، از نیسان پایین پریده بود و خوابانده بود توی گوشم. دستش را نتوانستم بگیرم و دوّمی را هم زد. دست رویش بلند نکردم. حتّا فحش ندادم. حتّا سر تکان ندادم. فقط نگاهش کردم. و سراسیمه از شیشه، صندلی عقب را نگاه کردم که نیکا هنوز خواب است یا نه ... بود ... سوار ماشین اش شده بود که باز نگاهش کردم و سوار شدم و رفتم. ول کن نبود. چراغ میزد پشت سرم. نگه داشتم. کنارم ایستاد. شیشه را دادم پایین. آمد کنار شیشه. گفتم که زده و تمام شده و برود ... دست انداخت گردنم از توی شیشه و گریه کرد. جای سیلی هاش رو بوسید.  معذرت خواست و گفت چرا حواسش نبوده و چرا عصبی بوده و ... گفتم که عذرخواهی اش را قبول میکنم و باز هم خواستم که برود ... گفت از او میترسم چرا ... نیکا را که هنوز خواب بود روی صندلی عقب نشان اش دادم و گفتم فقط نگران بودم دخترم سیلی خوردن پدرش را دیده باشد ... ولی ندیده ... چیز دیگری برایم مهم نبود در این ماجرا ... خواب بوده در تمام این داستان و بخت هم با تو و هم با من یار بوده که بیدار نبوده دخترک تا برای نشکستن غرورم پیش او شاید تا حدّ مرگ میزدمَت ...

/ 1 نظر / 8 بازدید
فرانك

خاصیت دوست داشتن اینه که بخشنده باشی .