نفس عمیق ...

........ کلیدم را که توی قفل در ورودی ساختمان چرخاندم، با فکر کردن به اینکه گرفتن یک تکه کاغذ با طرح ساده ای روی آن، چرا باید اینطور بهم بریزدَم، توانستم راضی کنم خودم را که مثل هر کار غیر عادیِ دیگری که ممکن است از هر دیوانه ای سر بزند، یک لحظه، یک کاری کرده و نباید آنقدرها خودم را برایش اذیت کنم و شاید حتا باید مثبت نگاه کنم به این اتفاق. و واقعا با این توجیه، رها شدم از بند. و وقتی در آپارتمان را باز میکردم، فرزاد را با دلهره ها و نگرانی ها و حتا گاهی بدبینی هایش از همانجا پشت در، در آغوش گرفته بودم و بوسیده بودم و تا به خودش که روی مبل و لابلای انبوهِ دود و روزنامه و لیوان، لم داده بود، برسم، آن نفرت و ظلمی که سنگفرش های پیاده روها توی شقیقه هام ریخته بودند را همراه با بلندی موهام دور ریخته بودم. سرخیِ سفیدی چشم ها و گونه هام را فراموش کرده بودم و همراهِ برافروختگیِ گلو و گردن و تن و وحشی بودنم، سپردمشان به برق نگاه او و دستهایی که می خواستم دوباره به هر قیمتی شده، حتا با شستنِ هر روزه ی توالت و حمام عمومی یک آسایشگاه روانی، لابلای همین موهای کوتاهم روی این کاغذ پاره ها، سبزشان کنم. وقتی دستهام را گرفته بود، سرخی چشمهام لابد هنوز نرفته بود که وقتی می بوسیدشان با خشونتی ساختگی توی صداش گفت که دنیای وحشی موها و تنم و چشمهام بوی وایتکس میدهد. و بعد مهربانتر گفت که با خودم این کار را نکنم. و دلم غنج رفت که این بار لااقل بوی وایتکس و جوهر نمک، کمک کرده بود که اشک هام لو نرود. و اینقدر این بوی وایتکس و موهای کوتاه شده ام و آغوشم پر رنگ بود که سستی زانوانم و لرزش شانه هام و خیرگی هر از گاهی ناخودآگاه نگاهم به دوردستها، از داستان بیمار اتاق 304 و نقاشی اش، چیزی برملا نکرد. .............

/ 1 نظر / 8 بازدید
فرانک

یادش به خیر .. خوب شروع کردی . تموم شه . میشه از اون کتابایی که یکروزه می خونی و دلت نمیاد بزاریش کنار .