آن پسرک سبزه ی سیاه چشم ...

با آن چشمهای درشت و سیاه و پوست سبزه ی یکدست صورت و سرش، وقتی شانه هاش را کمی بالا انداخت و لبهاش را کج کرد و در پاسخ به پیش بینی نتیجه ی بازی نمایشی، به آرامی گفت :‌ " فرقی نمیکنه " ... فکر کردم شاید دارد خودش را بیطرف نشان میدهد با آنکه پیراهن پرسپولیس تنش کرده اند ... ولی وقتی باز هم در جواب سوال های متفاوت گزارشگر، همان بی تفاوتی ِ غریب، توی جوابهاش و چشمهاش و شانه هایی که بالا می انداخت، موج میزد، فهمیدم که نه، این یکی، چند قدم جلوتر از بقیه ی بچه هایی است که سرخوش، نتیجه بازی نمایشی را پنج هیچ و پنج پنج پیش بینی میکردند و له له میزدند برای ورود به زمین چمن آزادی که شاید یکی از بزرگترین آرزوهایشان بوده ...

کاش تو هم درکت اندازه ی بقیه ی هم سن و سالهات بود پسرک سبزه ی چشم سیاه ... کاش به آن سوی خط پایان فکر نمی کردی از حالا ... یا جلوی دوربین لااقل، رویه ی ظالم زندگی را نشانم نمی دادی ...از انتهای آن شب و تا روزها و شبهای بعد، آن چشمهای سیاهِ بی فروغت گریبانم را گرفته اند ...

...

یکی برود سراغ اینجور بچه ها و سه چهار تا از بزرگترین آرزوهایشان را بپرسد ... بعد دوره بیفتد بین آنهایی که میتوانند، و بخواهند که این آرزوها را که مطمئنا دست یافتنی هم هستند، برآورده کنند ... فقط آن پسرک سبزه ی چشم سیاه، اگر باز هم شانه بالا انداخت و گفت که هیچ آرزویی ندارد، یکی بنشیند و با او مثل یک مرد حرف بزند که باشد، قبول که میدانی که تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستی و و این درکت، زمین و زمانِ حال و آینده را برایت بی تفاوت کرده، ولی با رسیدن به رویاها رفتن، بهتر از دست خالی رفتن است پسر ...

-در حاشیه ی مصاحبه گزارشگر برنامه نود با دو تیم فوتبال کودکان سرطانی پیش از بازی پرسپولیس و نفت تهران-

/ 0 نظر / 9 بازدید