"جدایی نادر از سیمین" یا "ویرانی"

١

برق و نورِ دستگاهِ فتوکپی؛ کپیِ شناسنامه ی سیمین، کپی شناسنامه ی نادر، در اوّلین نما ... نه ! در این اوّلین نما، باورِ جدایی شان سخت است. و تمامِ اتفاقات هم و بعد از آنها، تمامِ دروغ ها که میخواهند ببردمان به سمتِ انتظارِ پایانی خوب و خوش، نقش بر آب میشوند و با اینکه همه بیخیال و بی هراس از نتیجه ی آنهمه اتفاق و دروغ، برای تمامِ آنها یکجورهایی توجیه اند و امیدوار، امّا ترک خوردنِ آدمهایی که هم حق دارند و هم ندارند که مدتهاست آغاز شده، در انتها به ویرانی می انجامد ...

و برای اثبات هویت، فقط شناسنامه کافی نیست ...

2

زیپ چمدانی که بسته نمیشود ... و خرت و پرت هایی که نمیگذارند چمدان بسته شود مگر به زور و چپاندن شاید ... خرد و ریز و خرت و پرت های خاطرات ...

3

سردرگمیِِ نادر و ترمه برای استفاده از دکمه هایِ ماشین لباسشویی ... توافقشان روی دکمه ی چهارِ ... چون کمرنگ تر است، یعنی بیشتر استفاده شده ... و تصمیم به قرار دادن همه چیز روی دکمه ی چهار از آن لحظه به بعد ... چون کمرنگ تر است ... چون کمرنگ تر است ....

4

تکان های بازیگوشانه و شادِ پاهای آویزانِ دخترک، نشسته بر صندلیِ ایستگاهِ اتوبوس، در انتظار و فارغ از رنجی که مادر می برد ... یا نه، شاد از کاری که مادر در خانه ی نادر پیدا کرده است ... و البته خیره در چشمهای هراسانِ مادر، برای قوّت قلب او، "به پدر چیزی نمیگویم" اش ...

5

و گریستنِ بی صدایِ نادر هنگامِ حمام کردنِ پدر ... و سر روی شانه های او ... برای کی؟  برای چی؟ ... ویرانی ... ویرانی ... ویرانی خودش...

6

نادر برای سکوتش و نگفتنِ حرفِ دلش به سیمین، و میلِ درونی اش به ماندن، در تمامِ سالهایی که برای مهاجرت، اقدام کرده بودند و همراهِ هم بوده اند، دروغگوست ... و اینکه او که میداند او پدرش است حتّا اگر پدرش به یاد نیاوردش در پاسخ سیمین که آلزایمر پدر را، بی قلب و بریده و ویران، به نادر یادآوری میکند، فقط بهانه است ...

7

و مگر چه اهمیتی دارد دیگر که در نمایِ آخر، ترمه، سیمین را یا نادر را، کدامیک را برای ادامه ی زندگی پس از جدایی انتخاب کند ... هر چند پاسخی که شنیده و دیده نمی شود، در این پایانِ راه، کم اهمیت ترین است ولی آن لبخندِ کوچکِ ترمه، گمشده در اشکهاش، شاید فقط با امیدواری به ماندنِ سیمین در ایران و امکان دیدارش، حتّا هر از گاهی، در صورتِ انتخاب نادر برای ادامه ی زندگی، روی لبهاش نشسته است ...

8

و حقیقتِ نابِ دروغ ...

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
معصوم

سلام . متن ادبی زیبا در نقد فیلم نوشتید. اما من فکر میکنم که ترمه در میان گریه های بیتابانه بخاطر تصمیمی که میگیره سیمین رو انتخاب میکنه تا بتونه حقیقت ناب دروغ رو فراموش کنه . اون گریه میکنه چون باید دوری از نادر رو که دیوانه وار دوستش داره رو تحمل کنه اما دروغ رو برنمی تابه .و چه خوب نوشتید حقیقت ناب دروغ

الی منافی

چیز بدیه این دروغ لعنتی...

بیشتر از دروغ اون غرور لعتنی نادر بود که نذاشت سیمین بمونه

ملیحه

اون نظر قبلی رو من نوشتم یادم رفت اسمم رو بنویسم :)