روزی تو روی این صندلیِ لعنتی نشسته ای ...

 

" ... سخت است و سخت دوست داشتنی است که دیگر کمتر چیزی پیدا می شود که در آن ردّی به جایی در اعماقِ تاریک روشنم نباشد. در آغاز شاید تکرارِ این چیزها کم بود یا آنقدرها تاثیرگذار نبود  که چشمها را به دوردستها خیره کند یا من شاید آنقدر جدی نمی گرفتم یا باورم نمیشد که در این مدتِ کوتاه مگر میشود اینهمه نشانه، اتفاق افتاده باشد که حالا وقتی نگاهم حتا به صندلی آشپزخانه می افتد، انگار یک جایی توی یکی از سلّول هام یا گلبول هام، سرخپوستها آتش بپا کرده اند و سوگِ یکی از هم قبیله ای هایشان را فریاد میزنند. همین گرهِ قهوه ایِ چوبِ صندلیِ قدیمیِ میزِ آشپزخانه، که می آید به چشمم، سرخپوستهای تویِ سلولهام، عزاداری را رها میکنند و میروند کنارِ نبض ام، تا سور و ساتِ جشنِ شکارِ یک خرسِ قهوه ایِ یک تـُـنی را آماده کنند ... "

-بخشی از پیش نویس سرخپوستها-

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
نازنين الف

[تایید]

امین

دمت گرم رفیق [چشمک]